حكيم زجاجى

374

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

110 يكى صفه‌دار از رصدخانه « 1 » بود * بر آن‌جاى تختش نهادند زود بر آن تخت شد خسرو تاجدار * اگر عاقلى اين سخن گوش‌دار يكى شاه بو دست هادى ، كريم * كم از خاك بودى برش زر و سيم بلى نامور نيك خودراى بود * به هر كار طبعش نه برجاى بود ندادى ، و آن‌گه كه دادى درم * نبودى ز صد بدره دينار كم 115 چو آتش بدى تيز شاه جوان * گهى نرم گشتى چو آب روان چو روز بهاران بدى خاطرش * نبودى به يكسان دل شاطرش چو تيره بدى ، باز روشن شدى * زمانه ز رويش چو گلشن شدى چو در تاب رفتى ، برفتى ز دست * مگر بود ديوانهء نيم‌مست چو آتش ز گرمى برافروختى * هر آنچ آمدى پيش او سوختى 120 نبوديش از خلق آزرم و شرم * در آن‌دم كه بودى جفاكار گرم و ليكن پشيمان شدى زود از آن * چنين آفريدند او را عيان نماندى سرافراز بر يك قرار * جوانيش را خوى بد بود يار سرانجام شد در سر خوى بد * بزد تيشه ناگاه بر پاى خود به سامره زاد آن جوانمرد گرد * بلى در ده عيسىآباد مرد 125 در آن عيسىآباد موسى دلير * بر آن صفحه بد برنشسته چو شير به دستش كمان بود و يك چوبه تير * [ نگه ] كن سوى چرخ اى دلپذير ببين بازى او و انديشه كن * نكوكارى اى كامران پيشه كن ببين رنگ و بازيچهء روزگار * كه آرد ز پرده برون وقت كار بيامد يكى مرد فراش زود * به بالا شد آن‌دم به كردار دود « 2 » 130 يكى پرده از در فروهشت پير « 3 » * نه آگاه از كيد كيوان و تير چو شد بر سر نردبان بلند * بديدش چنان هادى ديوبند حريفان خود را چنين گفت مير * كه دارم كمانى و يك چوبه تير بيندازم اين تير بر مرد پير « 4 » * كه تا چون شود بر تنش جاىگير يكى گفت نبود ز خسرو شگفت * تواند به الماس ، پولاد سفت

--> ( 1 ) صدخانه ( 2 ) بكودا ( 3 ) تير ( 4 ) تير